X
نازنین زهرا زیباترین گل هستی
حس خوب مادرانه
تاريخ : شنبه 28 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : مرتبه

 

دخترم

الهی که زندگیت به زیبایی لبخندت باشد برای همیشه



موضوع :
تاريخ : جمعه 15 مرداد 1395 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 53 مرتبه

                                                                                                                                                                                                       دختر یعنی تفسیر جمله ی ” دوستت دارم ” یعنی خدا هم زیباست، عجب نقاشی خوبی است
دختر یعنی دختر ، مادر ، معصومیت تا بی نهایت …

                                                          عزیز دل مادر روزت با تاخیر مبارک
                                                                                                                                                    و در ادامه
 


ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 83 مرتبه

دلتنگی سهم ماست

از خاطراتی که یک روز خاطره نبودند

زندگی بودند !

 

سلام و صد سلام خدمت همه ی دوستان گل نی نی وبلاگی

 قبول باشه طاعات و عبادتتون

سلام خدمت شما دوستانی که روز به روز کمتر از دیروز به سراغ کلبه ی خاطره انگیز مجازیتان می آیید و حضورتان کم رنگ و کم رنگ تر شده یادش به خیر اون روزا که ذوق داشتیم هر روز از خاطرات کوچولوهامون بگیم و یا اگر فرصتی بود این خاطرات را ساعت به ساعت می نگاشتیم و دلخوشیمان این بود که دوستان تمام خاطراتمونو می خونند و از حال و روزمان با خبرند و شریکن در غم و شادیمان ولی حالا چی غمناک 

 کجا رفتند آن دوستان یادش به خیر آن روزها متنظر



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 29 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 150 مرتبه

سلام و صد سلام خدمت همه ی دوستای عزیزم 

با یه عالمه تاخیر سال نو همتون مباااااااااااااااااااارک محبت

باور کنید به یاد همه بودم و با به روز شدنتون همه ی پستها رو می خوندم ولی اصلا فرصت کامنت گذاشتن نداشتم و باید تشکر ویژه کنم از دوستانی که نگرانم بودن و جویای حالم شده بودن که باید بگم دوستون دارم خیلی زیاد و به خود می بالم  از اینهمه مهر و محبتتان بغل

فرخنده ی عزیزم- فروغ مهربونم - مونای دوست داشتنیم - مهری گلم - ندای عزیزم - زری مهربونم - الهام عزیزم - مریم مهربانم -مامان عطرین عزیزم - مامان یسنای گل - راحله ی عزیزم - مامان کیان نازنین - هدیه جونم - مامان فاطمه ( باران ) عزیزم و خلاصه همه ی دوستانی که حال پدر را پرسیدن و همانطور از تاخیر من نگران شدن فدای محبت همه ی شما عزیزان الهی که در این سال به تمام آرزوهای قشنگتون برسید و شادی همدم همیشگی دلتون باشه بغلمحبت

عید امسال برایم همانند هر سال نبود چون  حال و هوای بابا خوب نبود پس مسلما تو حال و هوای دلگیر من عکسی زیاد هم  از وروجک شیرین زبونم ندارم و آنچه هم هست عکسهایی است که دیگران به واسطه ی گوشیهای موبایل خود گرفته اند و لطف کردن و برایم ارسال کردن  و البته تمایل نداشتن نازنین خانوم به عکس انداختن  هم مزیدی بر علت می باشد اما تا دلتان بخواهد شیرین زبونیهای می کند و گاهی مواقع بنده را به خجالت وا می دارد که انشالله در فرصتی مناسب به بیان آنها خواهم پرداخت

و حالا شما و نازنینی که شیطنتهایش این روزها مرا به گریه واداشته کچلگریه



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 123 مرتبه

نازنیم 

4 سال و نیمگیت مباااااااااااااااااااااااااااااارک 

انگار همین دیروز بود که وقتی ازت می پرسیدم چند سالته می گفتی دو سال و بیم و من چقدر می خندیدم به کودکانه هایت 

انگار همین دیروز بود که فقط و فقط جوجو صدایت می کردم فارغ از اینکه تو داری بزرگ میشی

انگار همین دیروز بود که وقتی بهت می گفتم تو عشق منی با زبان کودکانه ات می گفتی تو هم عقش منی و من ذوق مرگ میشدم

ولی دیروزها هنوز برای من تمام نشده چرا که هنوزم برایم همان جوجویی هستی که 4 سال و بیم از بهار  زیبای زندگیت گذشته به امید اینکه 400  بهار زیبای دیگر را ببینی عقش کوچولوی من

4 سال و بیمگیت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااارک همه ی وجودم محبتمحبتبغلبغل



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 126 مرتبه

سلام به همه ی دوستان عزیز و با محبتم 

شما دوستانی که در این مدتی که با همه ی شما مهربانان آشنا شدم همچون دوستی حقیقی دل به دلم دادید و با شادیهایم شاد بودید و با ناراحتیم ناراحت

تشکرمیکنم از همه ی شما که در این مدت جویای حال پدر بودید 

در این یکی دو هفته تقریبا هر روز از حالشون با خبر بودم  اوایلی که از بیمارستان ترخیص شدن حال عمومی خوبی نداشتن و باز بعد 8 روز  که دکتر پدر رو ویزیت کرده بودن  تشخیص کم خونی داده بودن و یکسری داروی جدید تجویز شده بود که بنا به گفته ی خانواده بهتر شده بود ولی باز امروز شنیدم که همچنان سرگیجه داره که من پیشنهاد کردم  برای درمان به تهران بیاد 

همچنان نیازمند دعاهای شما مهربانان هستم 

و شرمنده از دوستانی که به خاطر وضعیت روحی نامساعدم در این چند وقت نتونستم بهشون سر بزنم انشالله که در یک وقت مناسب میام پیش همه ی شما عزیزان

خیلی دوستون دارم یاران وفادارم محبتمحبت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 5 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 156 مرتبه

 

خبر تلخ تر از آن بود که در باورم بگنجد 

گاهی فکر می کردم عمر شادمانی کوتاه نیست فکر می کردم وقتی پدری داشته باشی که همصدا با تو از ته دل بخندد حتی به اندازه ی سر سوزنی فکر نمی کنی که روزی خبر از بیماری پدر  به تو دهند 

منی که وقتی می فهمیدم پدر بهتر از جانم حتی  به یه سرما خوردگی جزئی دچار شده مدتها به فکر فرو میرفتم چگونه توان تحمل شنیدن  بیماری سخت پدر را داشتم خدایا مگه می شود مگه میشود بابای مهربونم بابای عزیزم  بابای همیشه شادم دچار سکته ی مغزی شود 

خدایا چه حکمتیست در این بیماری 

خبر ویران کرد تمام وجودم را نمی خواستم باور کنم دلم می خواست کابوسی بیش نباشد تا با بیدار شدنم نقش بر آب شود ولی نه حقیقت داشت بی رحمی زمانه خدا می داند چگونه شب را به صبح رساندم  گریه های بی صدایم شد همدم شبانه ام تمام خاطرات خوش را از ذهنم می گذراندم خاطراتی که نقش اول بیشتر آنها پدر بود و بس 

بی صبرانه منتظر بودم تا در آغوشش بگیرم  فقط صحبتهای مادرم تسلی بخش بود برایم که می گفت خدا دوباره بابا را بهمون داد خدا خیلی بزرگی کرد و بعد بغضی که فرو می داد شبانه به دیدن  پدر رفتم اجازه ی ملاقات داده نمی شد التماس کردم و گفتم از راه دور اومدم تو رو خدا بذارید برم بابامو ببینم قول میدم زود بر گردم  اجازه داده شد که برم و زود بر گردم  با خودم عهد کردم که وقتی بابا رو می بینم برای رعایت حالش گریه نکنم ولی مگه میشه پدر شادتو رنجور روی تخت بیمارستان ببینی و گریه نکنی لبمو رو صورتش گذاشتمو گفتم بابا وقتی اومدم دیدم نیستی دلم خیلی گرفت و بعد هق هق گریه بود که دیگه امانم نداد  گریم اختیاری نبود نمیدونم چرا هر چه اشکهایی که تو چشام حلقه زده بودن رو پاک می کردم که بابا غصه نخوره باز چشمهام پر می شد از باران اشک بابا می گفت غصه نخور من خوبم ولی می دونم اینا بزرگترین دروغایین که پدر و مادرا برای شادی دل بچه هاشون می گن جمعه باز بالاجبار مجبور به  بازگشت شدم ولی یاد بابا یک لحظه هم از خاطرم نمی رفت بغضی در گلویم گره خورده  به یاد پدر که نفسم را می گیرد اگر نفسم نباشد 

دوستان مهربانم برای پدر مهربانم دعا کنید 

التماس دعا دارم از همه ی شما دوستان خوبم  برای پدری که وجودم به وجودش بسته است 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 28 دی 1394 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 255 مرتبه

 

زندگی یعنی یک نگاه ساده
تنها چند خاطره…
و
تنها چند لحظه…
زندگی یعنی همین، نگاهی به یک عکس ساده

و در ادامه:



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 268 مرتبه

سلام دخترم امروز قشنگی اعداد در تقویم عمرت به شکل زیبایی خودنمایی می کند تقارن زیبای 4 ها

بله امروز تو 4 سال و 4 ماه و 4 روزه شدی این روز بر تو مبارک باد جشنجشن

نفس مادر امروز آمده ام تا باز از تو بگویم از روزهای شادی که برایمان رقم میزنی

از تمام با تو بودنها

از عمق نگاهت

از گرمی بیانت که خوب می شود دلسوزی یک دختر را در آن دید

دلم گرفته از بزرگ شدنهایی که اختیاری نیست

نمیدانم شاید اگر می توانستم زمان را متوقف کنم حتما اینکار را می کردم چرا که دنیای کودکیت خیلی زیباست دلم برای از دست دادنش می سوزد

ولی حالا که  اختیار زمان در کف ما نیست کودکی کن و از کودکیهایت لذت ببر چرا که ناگهان خیلی زود دیر میشودافسوس

 در پی تمام شدن روزهای عزای ماه محرم و ماه صفر ودرک صحیح دخترم از اینکه در آن روزها نباید شادی کند در آغازین روزهای ماه ربیع الاول با خود این آهنگ آقای امید را زمزمه میکرد امشب می خوام مست بشم عاشق یکدست بشم و من با تعجبتعجبنازنین چی می خونی و نازنین با لبخندی ملیح هیچی بابا فکر کردی دارم آهنگ محرم میخونم نه بابا محرم تموم شد دارم آهنگ امید میخونم و وقتی خنده ی من فوران می کند که میبینم دختر کوچولوم میگه آهنگ محرم ( یادش به خیر پارسال همین موقعها به آهنگ میگفتی آرنگ به محرمم میگفتی معرم)خیال باطل

مقداری شکلات تلخ چند وقتی در یخچال جا خوش کرده بود و دریغ از اینکه کسی نیم نگاهی به آنها بیندازد تصمیم می گیرم آنها را در شکلات خوری بریزم و روی میز مبل بگذارم و هدفم این است که اگه خورده نمیشه کلاس که دارهنیشخند

 آمدن مهمان اول‌ که از دوستان پوریا است و بردن شکلات توسط نازنین برای ایشان

محمد حسین بفرما شکلات و بعد از برداشتن محمد حسین باز طبق معمول با همان خنده های ریز محمد حسین شکلاتا تلخه خودمون دوست نداشتیم نخوردیم گفتم بذار بهد بگم تلخه و سرخ و سبز شدن پوریا از این حرفو در پی درست کردن خرابکاری خانوم طلا  رو به محمد حسین نه محمد حسین جان زیادم تلخ نیست اگه دوست داشتی همشو بخور (یعنی یه جور خلاص شدن از شر شکلاتهانیشخند)

آمدن مهمان دوم پسر عموی نازنین و تعارف کردن شکلات توسط بنده به آقای مهمان و ایراد بنده من با ب اینکه بفرمایید شکلات خوشمزست و باز ضایع کنی دخترکمان که نه بابا الکی میگه آنقدر تلخه ما که خودمون دوست نداریم

و گفته ی پسر عمو من باب رفع این ضایع شدن و اینکه زنعمو من عاشق شکلات تلخ هستم و من میزبان در آن هنگامخجالت

پت و متی درون خانه است از دوران جناب میرزا پوریا خان داداش السلطنه که همانند دیگر اسباب بازیها به صورت کاملا سالم به فخر الملوک نازنین خانوم قسی القلب رسید چرا که چشمان پت بیچاره را از حدقه در آورد و محتویات دل اندرون مت نگون بخت را نیز به صورت تدریجی در آورد بعد از سالها که از عمر این پت و مت بینوا می گذرد چیزی حدود 12 سال و اندی سرکار خانوم با اخمی نزد مادر آمده و می گوید این پت و مت و کجا خریدی و من مادر کاشان عزیزم با خاله رفتیم و خریدیم و با اخمی چربتر از اخم اول برو برو به آقای فروشنده بگو پت و متشو پس بگیره بگو دخترم از این گنده ها خوشش نمیاد از اون پت و مت کوچکترا بهش بده فهمیدی و من به ناچار بله  ایی گفتم و در ذهن به این می اندیشم که چه معامله ی شیرینی شود این معامله خندونک)

روز دانش آموز لیوانی را به رسم یاد بود به پوریا داده اند که عکس پوریا روی آن چاپ شده در اولین نگاه به لیوان سریع به پوریا گفته این لیوان من است و قبل از اینکه پوریا طفلک چیزی بگه جیغ و داد کرده که این لیوان من است و پوریا هم گفته من که حرفی نزدم خوب برای تو باشه بعد از چند روز از آنجا که همیشه ذکر می کنم که دختر ما حد وسط نداره یک روز اومده و گفته لیوان داداش برای خودش باشه آدم صبر می کنه تا مامانش عکسشو بده تا برا خودش هه لیوان با عکس خودش درست کنن من لیوان داداشمو نمی خوام مال خود داداش جونمه خداییش از این دست موارد کم پیش میاد برامون منم سعی می کنم قدر لحظه به لحظشو بدونم خندونک

و از دست پرسش و پاسخهایی که دخترکمان از وقتی که داخل شکم بنده بوده  می پرسه این است که وقتی من تو شکمت بودم چه جوری غذا می خوردم و من :

هیچی مامان جان وقتی من غذا می خوردم  یکمش برا شما میومد و شما می خوردی دخترک باز در حال تفکر و من نازنین به چی فکر می کنی

هیچی مامان یادمه یبار استخون خوردی استخونه برا منم اومد گیر کرد تو گلوم  منم هی داد زدم کمک کمک خلاصه خودم درش آوردم انداختم بیرون من تعجب استخوووووووووووووووووون آره دیگه اشکال نداره حباست نبوده حالا من که زندم خفه نشدم

خدایا قوه ی تخیل تا چه حد هیپنوتیزم

و اینکه یک روز تبلت پوریا رو برداشته و میگه مامان بیا با هم هلفی بگیریم و بدین  وسیله با هم دیگه یه هلفی جانانه گرفتیم محبت

دارم قلقلکش میدم میگه ترو خدای عباس قلقلکم نده نمیدونم این طرز قسم خوردنو از کجا یاد گرفته درست مثل اینکه وقتی می خواد قول بده میگه قول حق میدم و هیچ وقتم سر قول و قرارش نیست خنده

و  در ادامه ببینیم عکسهایی از این چند وقت



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 139 مرتبه

نازنینم

تقارن زیبای چهارها در تقویم باشکوه عمرت  مباااااااااااااااارک

4 سال و 4 ماه و4 روز

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 14 آذر 1394 | نویسنده : مامان ریحانه
بازدید : 429 مرتبه

دخترم

 

گهگاهی سفری کن به حوالی دلم

شاید از جانب من خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

در یک روز گرم تابستونی که نیایش بندگان خدا به آن گرمایی دو چندان بخشیده بود و فضا پر شده بود از عطر عبادت و بندگی یعنی روز 27 مرداد 90 مصادف با 17 رمضان فرشته ای از فرشته های کوچک خدا پا به دنیای ناشناخته ها گذاشت تا آرامبخش دل پدر و مادر باشد نامش را نازنین زهرا گذاشتیم باشد که همیشه نظر کرده بانوی دو عالم نازنین زهرای رسول الله باشد

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 255 نفر
بازديدهاي ديروز : 24 نفر
بازدید هفته قبل : 455 نفر
كل بازديدها : 121666 نفر
امکانات جانبی